تبلیغات
+۱۸ عشق - تو کوچمون صدای تو

 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



یکشنبه 10 مهر 1384:تو کوچمون صدای تو

 

خیلی ممنون از ایدا جون که این شعر رو برام فرستادن

تو کوچمون صدای تو
صدای خنده های تو
دیگه شنیده نمیشه
رفتی برای همیشه
چشات برام یه قصه بود
یه قصه از یه غصه بود
یه قصه از جدایی ها
آخر آشنایی بود
گفتی قفس تنگ برات
رنگا چه بی رنگ برات
گفتی هوای تازه نیست
خونه برات اندازه نیست
گفتی دیگه خسته شدی
طاووس پر بسته شدی
گفتی که آواز میخوای
سرود پرواز میخوای
میخوای بری به اوج ها
رو بال نرم موج ها
گفتی که عشق من کمه
حرفام برات پر از غمه
تو سینه قلب من شکست
رو بوم دل غروب نشست
انگار دارم خواب میبینم
مهتاب و رو آب میبینم
چگونه باور بکنم
غصه رو از بر بکنم
عطر تنت تو خونه نیست
تو زندگی بهونه نیست
حتی دیگه نمی تونم
زلفاتو شونه بکنم
گل روی موهات بزنم
یا که بگم دوست دارم
عکست هنوز رو طاقچمه
انگار باهام حرف میزنه
اما نمیدونه دارم
ازغصه دیوونه میشم
خدا کنه صدای من
صدای گریه های من
یه روز به گوشت برسه
بهت بگه دیگه بسه
پرنده جون بیا خونت
بیا توی آشیونت
جفتت هنوز منتظره
چشماش هنوز پر از غمه

 

سعید +شعر , +

ویرایش در [-] || [-]

[12:10 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog