تبلیغات
+۱۸ عشق - داستان

 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



شنبه 5 شهریور 1384:داستان

 

خواهش میکنم این داستان رو بخونید خیلی جالبه

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی

کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند که هیچ نمی توانند بکنند،با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.دست به دعا شدند.برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست،از خدا غذا خواستند.فردا،مرد اول،درختی یافت و میوه ای بر آن،آن را خورد.سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.هفته ی بعد،مرد اول از خدا همسر و همدم خواست،فردا کشتی دیگری غرق شد.زنی نجات یافت و به مرد رسید.در سمت دیگر،مرد دوم هیچ کس نداشت.مرد اول از خدا خانه،لباس و غذای بیشتری خواست.فردا،به طور معجزه وار،تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت.دست آخر ،مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد.فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت:مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد،چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد(پس همین جا بماند بهتر است)زمان حرکت کشتی،ندایی از آسمان پرسید:چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟.پاسخ داد:این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است،همه را خود در خواست کرده ام،درخواست های او که پذیرفته نشد،پس لیاقت این چیزها را ندارد.!!!ندا،مرد را سرزنش کرد:اشتباه می کنی.زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم، که این نعمت ها به تو رسید.مرد با حیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟گفت:از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.....!!!!

 

سعید +عمومي , +

ویرایش در [-] || [-]

[08:08 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog